شب چشم موزیک سینما کار مرگ کودک سردرد صبح خواب جنگ افغانستان ایران مهاجرت خدا مستی بقا سیگار صدا نسیم باران کاهگل شبدر پدربزرگ شبنم اشک
اینها کلماتی هستند که الان به ذهن من میرسند. بدون هیچ دلیلی …
تهران کاملا خلوت و بهاری شده، تا خود ۱۲ ظهر می شود خوابید و بر خلاف همه ی سال کمی استراحت می کنیم.
گاهی صدای گنجشکی و گاهی کلاغ، البته به ندرت، تو را یاد دوران بچگی و خانه ی مادربزرگ می اندازد. افتاب از پنجره رو تخت خواب می افتد و نمی گذارد بخوابی اما به خاطر تفاوتی که با افتاب روزهای دیگر دارد تو او را می بخشی و او هم مثل ان کارتون دوران کودکی تو را مثل ان زنبور ها قلقلک می دهد و تو لذت می بری از اینکه بهار شده.